مبینا: آرزو دارم بزرگ شدم آرایشگاه بزنم همه بییان آنجا درستشان کنم.
اون یکی مبینا: فوت بال بشم و دکتر و پروفسر، مهندس، پلیرس، آدم آهنی دروست کنم، بالیبا، بسکتبال، دکتر بیمارهای فقیر، فوت بال در ساهل
فاطمه: من آرزو دارم که یک باغ داشته باشم که پر از گل و گیاه و پرنده باشد.
و هستی: من خِلی دوستارم که پرسس(پرنسس) بشم اینه (عینه) آناستازیا دوسدار که یک قسر (قصر) داسته باشم و آرزوم ینکه (اینکه) برف بییاد که آن وخت بتوانم برف بازی کنم با دوست ها و آنم آرزوی من است.
نُه سالشونه یادشون میره نقطه ها و دندونه ها رو بذارن املای درست کلماتُ هم نمیدونن صد و ده رو هم ده مینویسن صدُ یادشون میره
کلمه ها اونجورین که خودشون نوشتن :)
برچسب:
نویسنده: رضا اکبری